محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

4933

تاريخ الطبرى ( فارسي )

نمىدهد كه مرا بكشى كه ده و چند پسر دارد كه همه به نزد وى همانند منند يا بهتر از من . » منصور ميگفت : « ربيع ! فشار بده ، جانش را بگير . » و ربيع چنان وا مىنمود كه ميخواهد او را تلف كند . اما خفه شدنش او را عقب مىانداخت و موسى همچنان بانگ مىزد . و چون عيسى اين را بديد گفت : « اى امير مؤمنان ، به خدا گمان نداشتم كار بدينجا برسد ، بگو از او دست بدارند . من كسى نيستم كه اگر يكى از غلامانم به - سبب اين كار كشته شود ، پيش كسان خويش باز گردم چه رسد به پسرم ، اينك من ترا شاهد مىگيرم كه زنانم طلاقىاند و غلامانم آزاد و آنچه دارم در راه خداست كه آن را چنان كه راى تو باشد خرج كنى ، اى امير مؤمنان اينك دست من براى بيعت مهدى . » گويد : پس منصور به ترتيبى كه مىخواست از او بيعت گرفت . آنگاه گفت : « اى ابو موسى اين حاجت مرا نا به دلخواه انجام دادى ، حاجتى دارم كه خوش دارم آن را به دلخواه انجام دهى و آنچه را در بارهء حاجت اول به دل دارم بشويى . » گفت : « اى امير مؤمنان چيست ؟ » گفت : « اين كار را از پى مهدى براى خويش كنى . » گفت : « من كسى نيستم كه از پس آنكه از كار خلافت برون شده‌ام در آن داخل شوم . » گويد : اما منصور و كسانى از خاندان وى كه حاضر بودند ، او را وانگذاشتند تا گفت : « اى امير مؤمنان تو بهتر دانى . » گويد : يكى از مردم كوفه كه عيسى با موكب خويش بر او ميگذشت گفت : « اينست كه فردا بود و پس فردا شد و به روز بعدتر افتاد . » اين حكايت چنان كه گويند منتسب به خاندان عيسى است كه آنها نقل مىكنند .